ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
مقدمه 11
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
ابن ابى الحديد دانسته است . 13 ) شرحى بر كتاب « مشكلات الغرر » ، كه از ابو الحسن يا ابو الحسين بصرى و در علم كلام است . ابو الحسين بصرى از شيوخ بزرگ معتزله است و ابن ابى الحديد در ص 157 ج 5 « شرح نهج البلاغه » ، چاپ محمد ابو الفضل ابراهيم ، نام اين كتاب را آورده است ، و اين كتاب را فوطى و ميرزا محمد باقر خوانسارى به ابن ابى الحديد نسبت دادهاند . آثار فوق همگى نثر است و آثار منظوم او به شرح زير است : 14 ) به نظم آوردن كتاب « الفصيح » ، كتاب فصيح كه در لغت است ، فراهم آوردهء احمد بن يحيى ، معروف به ثعلب ، در گذشته به سال 291 قمرى است . ابن ابى الحديد اين كتاب را در بيست و چهار ساعت به نظم آورده است ، پس از او هم گروهى ديگر آن را به نظم در آوردهاند ، براى اطلاع بيشتر در اين باره به ص 1273 « كشف الظنون » مراجعه فرماييد ، اين سرعت برگرداندن كتاب فصيح به نظم حاكى از آن است كه طبع شعر ابن ابى الحديد بسيار روان بوده است . 15 ) « مستنصريات » ، اشعارى كه به خواستهء مستنصر سروده شده است و به اظهار استاد محمد ابو الفضل نسخهيى از آن در كتابخانهء سماوى نجف موجود است . 16 ) ديوان اشعار او شامل انواع شعر از قصيده تا غزل كه مناجات و مخاطبات صوفيانه در آن بيشتر از انواع ديگر است . ابن شاكر كتبى در « فوات الوفيات » ج 1 ، ص 519 ، مى نويسد : ابن ابى الحديد در شمار شاعران بزرگ است و او را ديوان شعر مشهورى است كه دمياطى از آن روايت مىكند . نمونههاى شعرش در همان كتاب و در جاى جاى شرح نهج البلاغه و در « الوافى بالوفيات » صفدى آمده است و از او به « الشاعر العراقى » تعبير شده است و گروهى از دانشمندان بر اشعار او شرح نوشتهاند . 17 ) « القصائد السبع العلويات » يا « سبع العلويات » ، كه موضوع آن فتح خيبر و فتح مكه و مدح پيامبر ( ص ) و على ( ع ) و اظهار اندوه و تأسف بر شهادت حضرت امام حسين ( ع ) است . اين اثر ابن ابى الحديد مكرر چاپ شده است ، از جمله به ضميمهء شرح زوزنى بر معلقات سبع ، در سال 1272 ق در تهران ، و به گفتهء بروكلمان حداقل چهار شرح بر آن موجود است . نكتهيى كه بايد تذكر داده شود اين است كه ظاهرا نظر ابن فوطى كه مى گويد : ابن ابى الحديد اين قصائد را در دوره جوانى خود در سال 611 سروده است ، درست نيست ، زيرا در منابع ديگر از جمله در « الذريعة »